پدر
صبحی که بعد از یک شیفت شب آغاز شد و با یک پیاده روی دو ساعته تو خیابون و بازار به ظهر رسید
صبح بعد از شیفت ، هوای اندک ابری رو نتونستم از دست بدم و روونه بازار شدم
قدم میزدم و به تکاپوی مردم خیره شدم
بعد از دوساعت که دیگه از خستگی نای حرکت نداشتم با ماشین برگشتم خونه
فردا روز پدره
دیشب راننده سرویس ازم پرسید باباتو دوست داری؟
گفتم معلومه که آره
گفت خیلی دوسش داری؟
گفتم آره خیلی
گفت پس براش کادو بخر حتی شده همون جوراب
از خانمِ مرحومش گفت که هر سال روز مرد رو براش چیزی میخرید ولی الان..
وقتی از همسرش میگفت صداش غم داشت
دایی کوچیکه امسال پدر شد ، وقتی رستای کوچولو رو میون آغوش گرم پدرانه اش میبینم قلبم پر از شادی و شعف میشه
دایی بزرگه نیست ، بچه هاش حسرت بوسه و دستای گرم پدر به دلشون مونده
شاید امشب شب تلخی براشون باشه
قطعا همینطوره..
شب شده.. هوا تاریک میشه..اشک تو چشمام جمع میشه... کاش دایی هم بود
.
روح پدران آسمانی شاد