باران
جمعه ششم بهمن ۱۴۰۲، 16:54
و بالاخره بعد از مدت ها یه پیاده رویِ دلچسب داشتم
هوای ابری و نمِ بارون
رفت و آمد ماشینا رو آسفالت خیس..
کلاه پالتومو روی سرم انداختم و موسیقی رو پلی کردم:
"همچو باران که بشوید تنِ بی تابِ کویر
تو مرا با همه جان تنگ در آغوش بگیر.."
اونقدر زیر بارون موندم که انگُشتام از سرمای هوا یخ زد و بینیم قرمز شد
بالاخره سرمای زمستون رو حس کردم
بسی خوب بود:))