عنوانی نیست
با حالی خراب و لب و لوچه ی آویزون رو صندلی ردیف دوم اتوبوس نشستم
مقصد شهر و دیار و خونه ست
از پنجره به بیرون که جز سیاهی چیزی ازش دیده نمیشه خیره شدم و آهنگ شمال معین گوش میدم
ناراحتم چون برنامه دریا رفتنم بخاطر عروسی یکی از اقوام در شرف کنسل شدنه
اخمو ام و آماده ام تا برسم خونه کلی غر بزنم
یه هفته مرخصیم قراره بخاطر یه شب عروسی سوخت بشه
کاش بشه ترتیب یه قهر رو داد مثل بچه های لوس
کاش یکی بود بهم میگف بیخیال بقیه ، بیا خودم ببرمت دریا
یه سوزن خیاطی با نخی که ازش آویزونه به پرده ی کناری صندلی من وصله
هی گرهش میزنم
اسم روستامون رو از رو تابلو ی کنار جاده میخونم
چشم میچرخونم
کل روستا و درختا و زمینا تو تاریکی فرو رفته ان
حتی سوسوی ریز چراغ خونه مادربزرگه هم دیده نمیشه
فضای تاریک اتوبوس و نور قرمز رنگش منو یاد اردوی تیر ماه مشهد میندازه
دلم تنگ شد
هعی
اینه زندگی
.
اینقدر اتوبوس تکون میخوره انگار کلماتو ریختی تو اون غذاساز چندکاره هه:/