روزمرگی های یک دختر تنها

شب..کاری

پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۴۰۳، 22:59

از پنجره ی مشرف به ورودی بیمارستان به بیرون نگاه میکنم

روی صندلی نشسته، پام رو روی کیس دراز کردم و سرم رو به شیشه تکیه دادم

به نظر همه چیز در آرامش به سر میبرد

تابلوهای مغازه و داروخانه ها و لوازم پزشکی های آن طرف کوچه ی بیمارستان روشن و خاموش میشن

به پنجره ی کناری اورژانش نگاه میکنم

مردی بالای سر تخت بیمارش با تلفن حرف میزند

اورژانس هم امن و امان است

آقای ف به تلویزیون خیره شده و در حال تحلیل چیزی برای اون یکی همکاره و علاقه ای به شنیدن حرف هایشان ندارم

کمی بعد گفتگو و سوال درباره ی ساعت خواب وسط می افتد و متاسفانه همه بچه های خوبی هستیم و میگوییم برایمان فرقی ندارد ولی کاش این وسط برای یک نفر فرقی داشت و تکلیف معلوم میشد

کانال های شبکه جابجا میشود و باز فقط صدای تلویزیون است که در سکوت آزمایشگاه پخش میشود میتوانم حدس بزنم یا شبکه چهار است یا افق یا مستند...

نویسنده: گندم
© روزمرگی های یک دختر تنها