روزمرگی های یک دختر تنها

بریم که..

یکشنبه بیست و یکم بهمن ۱۴۰۳، 14:40

روی صندلی جلویی ماشین نشستم و در حالیکه به پلاستیکی که باد اونو اینطرف و اونطرف میبره نگاه میکنم ،مشغول جدا کردن تکه شکلات چسبیده به دندونمم

تو عمرم همچین شکلات سیریشی نخورده بودم

۶ روز پیش وقتی آماده کنار ساکم نشسته بودم منتظر اسنپ تا بیام شهرمون داشتم فکر میکردم چقدر قراره زمان زود بگذره و وقت برگشت برسه

و حالا منم کنار همون ساک و یه سری خرت و پرتی که مامان همراهم کرده در راه برگشت

حالم زیاد بد نیست و فکرشو نمیکنم و کلی به خودم و دلم وعده میدم قراره تا آخر ماه بهم خوش بگذره و کارایی که دوس دارم انجام بدم تنهایی

گفتم آخرِ ماه ، باورم نمیشه ۲۱ روز از بهمن گذشت ، این ماه های پایانی سال چرا اینقدر افتادن رو دورِ تند

مسافرت که بودم از بازار هر چی دلم خواست خریدم و فرت و فرت کارت کشیدم و کفگیر رو به ته دیگ رسوندم

با خودم فک کردم اگه سرکار نمیرفتم و قرار بود از بابا پول بگیرم اینقدر راحت و بی دغدغه نمیتونستم خرید کنم و به این باور رسیدم واقعا به یه کار دائمی نیاز دارم

بریم که ببینیم میشه چسبید به درس و کتاب و آماده شدن برای آزمون استخدامی..

ولی تنبلی زورش بیشتره:((

پ.ن. زشت نیست همه پستای امروزشون از برف و بارونه و من فقط آفتابه که داره میخوره تو سرم؟

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها