...
هوا از صبح تلخ و ابریه
کنار بخاری بالشت گذاشتم و دراز کشیده از پنجره ی باز به گوشه ی کوچیکی از آسمون نگاه میکنم
خوابم میاد و خوابم نمیبره ، روز بعد از یک شیفت شب تمامش رو همینجور منگ و خواب آلودم
ظهر تو راهِ خونه روی نیمکت کنار پیاده رو نشستم ، درختا آخرین برگهای خشک و قهوه ایشون رو روی سرم میریختند ، خانم مسنی با رژ قرمز و چند شاخه گل نرگس در دست از کنارم رد شد و کنار خیابون ماشین سفید و گل زده ای پارک..
خدایا نمیخوای بارون بدی...شب عروسیشون قشنگ تر شه؟ (اصلا بخاطر خودم نمیگما:/)
پ.ن. همه تو فکر بودن برای روز مادر چی بخرن ، پیشنهادا از ظرف و لباس و دکوری گرفته تا هر چیز با کلاس و لاکچری... حالا چی چشم منو گرفته؟! ازین قوری کتری سیاها که برا چای آتیشیه ، روز مادر و پدر رو میکس کنم یکی ازینا بخرم برن با هم آتیش کنن چای درست کنن بخورن، عشق کنن.. البته بدون من نه.. خودم از پیشنهاد خودم خندم گرفته ولی میخوام خب ازینا:(
روزت مبارک مامان.. غصه ی منو نخور..