خواهرام
هر بار که با خانواده تلفنی صحبت میکنم میفهمم چقدر دوستشان دارم زندگی بدون این چهار نفر برایم معنایی ندارد
.
تو حیاط خوابگاه قدم زدم و نیم ساعتی با آبجی وسطی حرف زدم
از هر چیزی سخن میگفت از گل رز توی باغچه و تعداد غنچه هایش ،از مدرسه و امتحانی که سخت بوده قراره دوباره گرفته بشه ، از آیدایی که توی مدرسه اذیتش میکند ، از پارکی که دیروز با بچه های خاله رفته و خلاصه از همه چیز
و منی که درجواب تمام پرحرفی هایش فقط به یک هووومممم اکتفا میکنم
اخر مکالمه دوستت دارم میگوید و ابراز دلتنگی
بعد با آبجی کوچیکه سر گرفتن گوشی دعوا میکنند و صدای اتنا به گوش میرسد و با لحن کودکانه و شیرینش مکالمه تکراری اش را شروع میکند " سلااام خوبی چی خبرا درس میخونی " و من ضعف میکنم برایش
.
هر بار فکر میکنم اگر دو خواهرم نبودند قرار بود چگونه این زندگی کسل کننده را ادامه دهم...
پ.ن. البته فک نکنید این دوتا همیشه اینقدر مهربونن اینا از دور اینطورن از نزدیک بلای جونن😂🙄