یک ماه دیگه عملا همه چی تموم میشه و من دیگه هیچی نیستم نه دانش آموز نه دانشجو نه پشت کنکوری نه کارورز نه شاغل
یه جورایی یه نونخور اضافه
تو شهر ما به دلیل تعداد بالای فارغ التحصیلی زمان انتظار تو صف طرح به بالای یک سال هم میرسه و من توی این بازه ی زمانی بیکارِ بیکارم و این موضوع از الان داره دیوونم میکنه
دلم نمیخواد سربار باشم منی که همیشه دلم میخواست شعل و حقوق خودمو داشته باشم مستقل باشم و دستم تو جیب خودم باشه تا یک ماهه دیگه فقط یه دختر بیکار تو خونه ام
هر بار خودمو مجبور میکنم به این چیزا فک نکنم باز ناخودآگاه ذهنم سمتش کشیده میشه
حالمو خراب کرده داره به مرز افسردگی میبره
با خودم گفتم تو این باز که تو خونه ام میخونم برای ارشد ولی درس خوندن هم فکر راحت میخواد که من ندارم
آخههههههههه من چیکاااار کنم خدایا اینبارم خودت اوامو داشته باش