روزمرگی های یک دختر تنها

شنبه سی ام اردیبهشت ۱۴۰۲، 9:50

چند روزی هست که مقداری احساس افسردگی میکنم

در تلاشم حال خودمو خوب کنم و گاهی موفقم و گاهی نه در تصمیمم فردا یا سه شنبه برم پیش مشاور خوابگاه

.

امروز بعد از دو روز غیبت تو بیمارستان حاضر شدم و بعد پوشیدن روپوش سریع پریدم تو کتابخونه تا اگر خدا بخواد کمی درس بخونم🙄 ولی متاسفانه هنوز موتورم روشن نشده

اصولا بچه تنبلی ام ولی وقتی که واقعا بخوام کاریو انجام بدم قطعا توش موفقم

ساعت هنوز ۱۰ نشده و من تا ۱۱ و نیم اینجام و بعدش میرم خوابگاه

عصر هم دانشگاه به مناسبت روز دختر میبره شهربازی با اینکه حوصله ندارم ولی خب چیکار کنم مفته🙄😂

چهارتا کتاب از نمایشگاه سفارش دادم روزی دو بار پیام میده مرسوله شما تحویل پست شد کاش میتونستم بهش بگم باشهههههههه فهمیدم ول کن دیگه🥱😂

البته خب چون از انتشاراتی های متفاوته هر کدوم جداگانه پیام میدن و زیاد میشه

حقیقتا بسیار ناراحتم که مراسم آنباکسینگ رو خودم انجام نمیدم چون احتمالا اون موقع خوابگاهم🥲

کاش دو هفته طولش بدن رفتم خونه بفرستن😁

نویسنده: گندم نظرات:
© روزمرگی های یک دختر تنها