اون طرف بلوار..
جمعه هفدهم شهریور ۱۴۰۲، 21:58
صبحا که میرم سر کوچه تا برم بیمارستان ، چند دقیقه ای رو منتظر سرویس می مونم .
تو این فاصله به منظره ی روبرو خیره میشم. آفتابِ صبح ملایم میتابه رو آسفالت خیابون
سر کوچه یه بلواره گه این طرفش پر از خونه ست
ولی اونطرفش..
کلی فرق داره
خونه نیست و فقط زمینه ، زمینایی که انگار قبلا کشت میشده و الان بخاطر کم آبی خشک موندن و فقط خار و علفه که مهمونشونه
ولی تک و توک تو بعضیاشون خرمن های گندم یا جو میبینم پس هنوزم چیزی کشت میشه
اون دورتر ها رو که نگاه میکنم یه تک درخت میبینم با برگای سبز انگار سایه ی خوبی انداخته
خوب میشه اگه یه روز جرئت کنم ، برم و برم از زمینای خشک رد شم و برسم به تک درخت ، بشینم زیر سایه اش وبه کوه های دوردست خیره شم و فارغ شم از دنیای بیرحم و بی روحِ این طرفِ بلوار...